
هر سال بهار می آید و تو لبخند می زنی به تمام زیبایی های دنیا ، سفره ی هفت سینت را می چینی و اصلا فکر نمی کنی زیباترین سینش را من روزی حوالی آسمان هفتم به تو هدیه داده بودم!!
یادت نمی آید تاریخ نخستین روز ِ زمینی شدنمان را...می خندی و فراوشی ِ عمیقت را انکار می کنی
انکار می کنی تمام گریستن های هبوطمان را و قلب من مثل تنگ ِ ماهی های ِ سرخ تنگ می شود برای روزهایی که آدم بودی!!!...برای روزهایی که حوا بودم!!... برای روزهایی که خدا همسایه ی دیوار به دیوارمان بود!
خواستم از چشم فرشتگان دور باشی ، خواستم برای خودم نگهت دارم ، آن سیب را چیدم که تنهاییم را فقط یک نفر پر کند نمی دانستم دامن گیرت می کند خاکی که روزی آن را به بهای دلخوری ِ خدا برایت خریدم....
سفره ی هفت سینت را پهن کن و به اندازه ی سالهای اندوه بار ِ من سیب بچین کنارش شاید به یاد آوری روزی حوالی ِ آسمان ِ خدا یک قدم مانده به تنها ممنوعه ی بهشت حوایی هوای آدمش را داشت......
هوای ِ حوا را داشته باش!!



م :
ن : پارسایی



